نگاه موافق

غنیمت یا فرصت؟

علی رضایی یزدی، عضو افتخاری انجمن نوآوری لندن: مهاجرت به کشورهای دیگر به انسان این امکان را می‌دهد که به شکل ملموس و از نزدیک با ملل دیگر، فرهنگ‌های جدید، نگاه‌های متفاوت نسبت به دنیا و روش‌های زندگی مختلف آشنا بشود. این موضوع به رشد جهان‌بینی و بالا رفتن توانایی تجزیه و تحلیل انسان کمک زیادی می‌کند.
همچنین مهاجرت به کشورهای پیشرفته از نظر علمی، فرصتی است برای برخورداری از امکانات و موقعیت‌های علمی پیشرفته‌تر؛ در نتیجه می‌تواند سکوی پرتابی باشد که سرعت پیشرفت افراد بااستعداد را بالا ببرد.
اما از همه مهم‌تر این است که به عنوان یک ایرانی، در مهاجرت و زندگی با دیگر مردمان، در قدم نخست می‌توانیم فرهنگ غنی ایرانی و اسلامی خودمان را در جهان معرفی کنیم و توانمندی ایران و ایرانی را در معرض دید عموم قرار بدهیم. این موضوع  به طور خاص می‌تواند به جذب سرمایه‌های خارجی و تشویق کشورهای پیشرفته به فعال‌تر شدن در کشورمان منجر شود.
سه شرط اساسی وجود دارد که بدون آن‌ها مهاجرت زیان‌بار، یا بی‌فایده یا در بهترین شرایط طاقت‌فرسا می‌شود.اولین شرط داشتن هدفی درست برای مهاجرت است. به چه دلیل به‌دنبال رفتن هستیم؟ آیا می‌خواهیم خارج برویم چون «همه» می‌گویند کار خوبی است؟ آیا نگاه ما نسبت به کشورهای دیگر بهشت برینی است که با ورود به آن‌جا همه‌ی سختی‌های زندگی تمام می‌شود؟ آیا به دنبال فرار از چالش‌های موجود در کشور خودمان هستیم یا واقعا می‌خواهیم برای کسب علم مهاجرت کنیم؟ پس  هدف ما از مهاجرت باید برای خودمان کاملا معلوم باشد و البته به این نکته هم توجه داشته باشیم که در صورتی مهاجرت گزینه‌ای مناسب است که رسیدن به اهداف مورد نظرمان در داخل کشور خودمان غیرممکن یا بسیار سخت باشد.
شرط دوم آگاهی و توانایی است. وقتی محل مناسبی را برای رسیدن به اهدافمان پیدا کردیم، باید نسبت به شرایط زندگی و سختی‌ها و چالش‌های پیش رو در محل مهاجرت آگاهی کاملی به‌ دست بیاوریم. نباید با احتمالات و اما و اگرها یا صحبت‌های واهی دیگران جلو برویم. در هر کشوری تفاوت‌ها، دشواری‌ها و چالش‌های اجتماعی، فرهنگی، دینی و اقتصادی‌ای وجود دارد که در زندگی مهاجرین چندین برابر شهروندان خود آن کشور نمود پیدا می‌کند. در نتیجه باید با آمادگی کافی برای حل کردن مشکلات احتمالی جلو برویم و توانمندی‌های لازم را در این زمینه کسب کنیم.
شرط سوم داشتن استقامت زیاد و دائمی است. همیشه چرخ زندگی به کام انسان نمی‌چرخد و این نچرخیدن برای مهاجرین و به‌خصوص دانشجویان خیلی بیشتر پیش می‌آید. بسیار اتفاق می‌افتد که دانشجو در جریان تحقیقات علمی‌اش، بعد از ماه‌ها تلاش به بن‌بست می‌خورد و باید روش تحقیقش را عوض کند یا هزینه‌ی اجاره‌ی مسکن یا ایاب و ذهاب بیشتر از آن چیزی می‌شود که از قبل پیش‌بینی کرده است یا به تور افراد بدجنسی در محیط کاری یا درسی می‌خورد. از این دست مشکلات در زندگی دانشجویان مهاجر فراوان است.
یادمان نرود که مهاجرت یک فرصت است، نه یک غنیمت. در نتیجه خوب یا بد بودن آن بستگی به نوع نگاه و برخورد ما دارد. استفاده‌ی درست ازآن باعث موفقیت می‌شود و برخورد ناآگاهانه، نتیجه‌ای جز پشیمانی نخواهد داشت.

نگاه مخالف

چرا به ایران برگشتم؟

صادق الحسینی، کارشناس ارشد اقتصاد: خیلی‌ها فکر می‌کنند آن‌سوی آب‌ها، سرزمین رویاهاست.  دلیل این تصویر رایج دو چیز است: اول، تصویرسازی در فیلم‌ها، سریال‌ها و داستان‌هایی است که راجع به «خارج» به ما «داخلی‌ها» عرضه می‌شود. دوم، داستان‌ها و شاید بهتر باشد بگویم روایت‌هایی است که دوست و همسایه‌ از «خارج» تعریف می‌کنند. پس چطور می‌شود تصویری واقعی از «خارج» به دست آورد؟  من در این مطلب کوتاه سعی می‌کنم مسائلی را که باعث شدند من بعد از سه سال از نیویورک به تهران برگردم، با شما در میان بگذارم.
اول، برای کسی که ۲۰-۳۰ سال در یک کشور و فرهنگ زندگی کرده، خو گرفتن به کشور و فرهنگی جدید برای زندگی بسیار سخت است.  این سختی البته دلفریب است، اما باعث می‌شود بعد از خو گرفتن به فرهنگ و کشوری جدید، برگشت به کشور خودتان برایتان سخت شود. ضرب‌المثلی آمریکایی می‌گوید: «کسی که یک بار حماقت مهاجرت را مرتکب شده باشد، بار دیگر این حماقت را نمی‌کند، حتی به کشور خودش». تجربه‌ی من می‌گوید این دوره‌ی خو گرفتن کامل، حدود سه الی چهار سال است. پس از چهار سال، برگشتن خیلی سخت است و کمتر اتفاق می‌افتد و افراد بعد از مدتی به سبب عادت و نه لزوما به سبب لذت و رضایت، ترجیح می‌دهند دیگر مهاجرت نکنند، بنابراین بیش از سه سال نماندم.
دوم، بودن با خانواده، دیدنشان، در آغوش کشیدنشان، این‌ها چیزهایی نیست که از طریق اسکایپ و جی‌میل ممکن باشد و زندگی مگر چند روز است؟ ما که نصف راه را رفته‌ایم. نصفش مانده که آن هم لذت‌بخش‌ترین لحظاتش با مادر و پدر بودن است. این را نباید کوچک گرفت. در دنیا اقوام معدودی این را شوخی می‌گیرند و مهاجرت می‌کنند.
سوم، خیلی ساده من از دانشگاه به آن معنایی که در ایران هست، ناامید شدم. من در بهترین دانشگاه دنیا در رشته‌ی خودم در آمریکا با بورس دانشگاه درس می‌خواندم و می‌دیدم در بهترین دانشگاه‌های دنیا، عده‌ای برای خود قواعد و شرایط خاص ایجاد کرده‌اند تا بتوانند پول دربیاورند؛ شرایط چاپ مقاله در مجله‌ی فلان، ولی تهش به ندرت خدمت به بشریت یا افزایش شعور و آگاهی است. متأسفانه آنچه از آکادمی در ایران تبلیغ می‌شود، بسیار غیرواقعی است. گویی همه روی مرزهای علم قدم می‌زنند و چای می‌نوشند. ولی این واقعیت ندارد. از سوی دیگر، افرادی که در دانشگاه در آن‌جا تحصیل می‌کنند، برای دانشگاه تربیت می‌شوند نه برای کسب‌و‌کار، در نتیجه آینده‌ی کاریشان، آینده‌ای دانشگاهی خواهد بود. وقتی در آمریکا «دانشگاهی» هستی، یعنی چیز دیگری نمی‌توانی باشی و خب زندگی آکادمیک ملالت‌های خودش را دارد که لزوما با اخلاق همه جور در نمی‌آید.
چهارمین دلیل برای برگشتن هم دیدن غرب، مشکلاتش و معضلاتش بود. فهمیدن این‌که تفاوت ایران با آمریکا در میزان اصطکاک زندگی است و نه چیز دیگر. این‌جا در صف بیشتر می‌ایستی و آن‌جا کمتر. این‌جا بیشتر هنگام رانندگی اعصابت خرد می‌شود و آن‌جا کمتر. درک این، باعث می‌شود زندگی در ایران بسیار زیباتر به نظر بیاید.

نوشتن دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.