سیدمعین عمرانی| همیشه در دنیای ‌ داستان‌های عجیب‌تر از علم، ماجراهایی مربوط به اشباح  وجود دارند که برای عده‌ای از مردم بیش از حد اسرارآمیز و عجیب به نظر می‌رسند. محققان بسیاری هم وجود دارند که به این ادعاها به دیده‌ی شک می‌نگرند و به دلایل مختلف، آن‌ها را به چالش می‌کشند. یکی از این حوادث متعلق است به یک ساختمان که در طول سال‌ها، داستان‌ها و ماجراهای زیادی به آن نسبت داده شد. در پروفسورها به جزئیات این داستان پرداخته‌ایم و در نهایت با تحلیلی شکاکانه از پدیده‌هایی از این دست رازگشایی خواهیم کرد.

شبح خانه‌ی شماره ۱۶

«اندرو گرین» (Andrew Green) کار خود را به‌عنوان ‌ بامزه یک شکارچی اشباح در سال ۱۹۴۴/۱۳۲۳ آغاز کرد. او در آن زمان هنوز یک نوجوان بود. البته او با دیگر شکارچیان اشباح، یک تفاوت اساسی داشت، زیرا اولین پرونده‌ای که توسط او موردبررسی قرار گرفت، آخرین پرونده‌اش بود. این پرونده متعلق به خانه‌ای تسخیرشده بود که با نمونه‌های مشابهش تفاوت زیادی داشت. «آلن مردی»، در این مقاله به ادعاهای عجیب درباره‌ی این مکان اسرارآمیز پرداخته است.

در سپتامبر ۱۹۴۴/شهریور ۱۳۲۳ عکسی از پنجره‌ی یک‌خانه‌ی تسخیرشده گرفته شد. به ادعای عکاس در این عکس، تصویری شبیه به یک دختر دیده می‌شد که پشت یک پنجره ایستاده بود. بسیاری ادعا کرده‌اند که این شبح، متعلق به دختری است که در سال ۱۸۸۷/۱۲۶۶ خودکشی کرده بود. اما این ادعا چقدر می‌توانست درست باشد؟ از آن مهم‌تر این‌که آیا این داستان به خودکشی‌های متعددی که در این خانه‌ی ویکتوریایی اتفاق افتاد، ارتباط داشت؟
این سوال‌ها برای حدود شش دهه، ذهن یک به‌ اصطلاح شکارچی اشباح مشهور به نام «اندرو گرین» (۱۹۲۷/۱۳۰۶-۲۰۰۴/۱۳۸۳) را به خود مشغول کرده بودند. او کسی بود که عکس مشهور و عجیب این خانه را گرفت. گرفتن این عکس، اولین بخش از تحقیقات او در مورد این خانه بود و سرآغاز رشته‌ای از فعالیت‌ها شد که تا پایان عمر، او را درگیر کرد. با وجود آن‌که او با استانداردهای امروزی، فردی شکاک بود، یک سوال در ذهن او برای همیشه بی‌پاسخ ماند: «آیا این شبح بود که من را تا پای مرگ برد؟»

 

این نوشته را هم بخوانید: «شکار اشباح زیر ذره‌بین علم»

 

خانه‌ی جاده‌ی مونت‌پلیه‌‌‌‌ (Montpelier Road)

در سپتامبر ۱۹۴۴/شهریور ۱۳۲۳، پدر اندرو گرین، داستانی را در مورد خانه‌ی شماره‌ی ۱۶ در جاده‌ی مونت‌پلیه‌‌ برای او تعریف کرد. پدر اندرو درگذشته‌های دور، مسئول بررسی این خانه برای سکونت بازماندگان جنگ بود. او در ماه مه ۱۹۴۴/اردیبهشت ۱۳۲۳، از طرف شهرداری مسئول این کار شد و پس از بررسی این ساختمان، در گزارش خود برای شهرداری نوشت که تنها یکی از اتاق‌های این خانه بوی گاز یا گوگرد می‌دهد و با وجود آن که ۱۰ سال خالی از سکنه بوده است، هیچ نوع پوسیدگی یا سوسک چوب یا مشکل دیگری ندارد. بوی نامطبوع گوگرد هم تنها ماهی یک ‌بار زیاد می‌شد و دلیل مشخصی هم برای آن وجود نداشت. اولین و تنها انتقال وسایل به این خانه، در اوایل ماه مه انجام شد، اما گروه پنج‌نفره‌ی کارگران از حس سرمایی که در این خانه به آن‌ها دست داده بود، شکایت داشتند. آن‌ها سکونت هنگام جمع‌کردن وسایلشان، متوجه شدند که تعدادی از ابزارهایشان ناپدید شده است. کارگران در همین حین،  مدعی شدند صدای پایی را از راهروی طبقه‌ی اول خانه شنیده بودند و از شدت ترس بلافاصله از ساختمان بیرون رفته بودند. چند هفته‌ی بعد، یعنی زمانی که قرار شد وسایل انبارشده در این ساختمان به‌جای دیگری منتقل شوند، کارگران از ورود به این خانه سرباز زدند و مدعی شدند که آن‌جا تسخیرشده است. از آن‌جا که این کارگران حاضر نشدند حتی با پول بیشتر، وارد خانه شوند، آقای گرین مجبور شد برای جابه‌جایی وسایل، از نقطه‌ای دوردست، کارگر استخدام کند. او که کم‌کم داشت به این فکر می‌افتاد که شاید ماجرای این خانه جدی باشد، با «گروهبان اسمیت» (Sergeant Smith) از اداره‌ی پلیس شهر «ایلینگ» (Ealing) صحبت کرد و متوجه شد که این خانه، سابقه‌ی خودکشی‌های متعددی دارد.

خانه ویکتوریایی

خانه‌های ویکتوریایی به دلیل سبک معماریشان، همیشه حس اسرارآمیز بودن را القا می‌کردند

بازدید از خانه‌ی مرگ

آقای گرین بزرگ که قرار بود در ماه سپتامبر دوباره خانه را بررسی کند، تصمیم گرفت تا پسرش را هم با خود به آن‌جا ببرد. او از اندرو پرسید که آیا دوست دارد یک‌خانه‌ی تسخیرشده را ببیند؟ در آن زمان، اندرو به مسائل ماورایی علاقه‌ی زیادی نداشت و در عوض، شیفته‌ی علم بود. به همین دلیل، پس از شنیدن داستان این خانه، تصمیم گرفت تا آن را به‌صورت علمی مورد بررسی قرار بدهد. اندرو دوربین کداک ساده‌ی خود را برداشت و همراه پدرش به آن‌جا رفت.
زمانی که او به خانه رسید، بسیار هیجان‌زده بود. این ساختمان در سال ۱۸۸۳/۱۲۶۱ و با معماری گوتیک و سبک ویکتوریایی ساخته ‌شده بود. برج بزرگ و مرتفعی هم در شمال شرقی آن بود. زمانی که پدر و پسر وارد خانه شدند، انعکاس صدای پایشان را مانند راه رفتن در یک موزه یا کلیسای خالی می‌شنیدند. اندرو که نقشه‌ی خانه را در دست داشت، شروع به گشتن در اتاق‌های خانه کرد. او از زیرزمین شروع کرد و به ترتیب تمام اتاق‌ها را تا زیرشیروانی طی کرد. بعضی اتاق‌ها یا فضاها تاریک بودند و اندرو برای روشن کردن فضا از کبریت استفاده می‌کرد. اتاقی که قفل ‌شده بود، در طبقه‌ی اول قرار داشت. اندرو از سوراخ کلید به درون اتاق نگاه کرد و متوجه شد که آن‌جا یک آزمایشگاه تمام‌عیار است و ابزارهای مختلف آزمایشگاهی مانند لوله‌های آزمایش، اجاق‌های کوچک و ظرف‌های مختلف مواد شیمیایی در آن وجود دارد. به نظر می‌رسید منشأ بوی نامطبوع اتاق همین مواد باشند.
اندرو راه‌پله‌ی مارپیچ را تا طبقه‌ی بالاتر طی کرد. در آن‌جا، اتاقی گرد را پیدا کرد که دری رو به پشت‌بام داشت. او از نردبان بالا رفت. زمانی که تنها چهار پله تا بالای نردبان باقی‌ مانده بود، اندرو حس کرد که دو دست پاهایش را گرفتند و او را بلند کردند. تصور او این بود که پدرش پایین نردبان ایستاده است و می‌خواهد به او کمک کند. او توانست در همین حال قفل در پشت‌بام را باز کند، اما زمانی که به پایین نگاه کرد تا از پدرش تشکر کند، کسی را در اتاق ندید. او که کمی تعجب کرده بود، خود را از دریچه بالا کشید و روی بام ایستاد.

هیچ اتفاقی برایت نمی‌افتد!

اندرو از لبه‌ی بام پایین را نگاه کرد. او تا سطح زمین چیزی حدود ۱۸ تا ۲۰ متر فاصله داشت. حس عجیبی داشت؛ انگار چیزی درونش، او را ترغیب به پریدن می‌کرد. این حس آن‌قدر قوی بود که او یک‌ پایش را برداشت تا از لبه‌ی بام، خود را به پایین پرت کند. بنابرادعای اودر همین لحظه، صدایی درون سرش پیچید که می‌گفت: «تو که فاصله‌ای با زمین نداری. فقط ۱۵ سانتی‌متر تا زمین فاصله است. هیچ اتفاقی برایت نمی‌افتد.»
لبه‌ی بام نشست و خود را آماده‌ی پریدن کرد. خوشبختانه پدر او، در همان لحظه خود را به بام رسانده بود واندرو را از پشت گرفت و گفت: «ما نمی‌خواهیم کسی در خانواده‌مان خودکشی کند.»
اندرو بعدها نوشت که در آن لحظه، واقعا متقاعد شده بود که هیچ آسیبی به او نخواهد رسید. پدر و پسر نگاهی به اطراف خود کردند. روی بام، چند نماد عجیب کنده‌کاری‌شده بود. پدرش با اخم گفت: «نمادهای جادوی سیاه. به گمانم همه چیز زیر سر این‌ها باشد، اما چطور؟ نمی‌دانم…»
آن دو سپس به طبقه‌ی همکف رفتند و در این مورد صحبت کردند. اندرو پرسید: «واقعا ۲۰ نفر این‌جا خودکشی کردند؟ یا آن‌که آن‌ها هم مثل من تحریک شده و به پایین پرتاب شده بودند؟» این سوال برای همیشه ذهن اندرو گرین را به خود مشغول کرد، ولی او هرگز نتوانست پاسخی قطعی برای آن پیدا کند.

دختری پشت پنجره

خانه ارواح

حدود ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر، اندرو به حیاط پشتی خانه رفت. او مدعی است در آن‌جا وجودی شرارت‌بار را احساس کرد. آیا او خیالاتی شده بود؟ اندرو توجهی به این احساس نکرد. از خانه یک عکس گرفت و بعد به همراه پدرش به منزل بازگشتند. او اتفاقات آن‌جا را برای مادر خود تعریف کرد. مادرش گفت که آن‌ خانه را می‌شناسد. مادر اندرو در سال ۱۹۳۴/۱۳۱۳، به‌عنوان پرستار در مطب یک پزشک به نام «دکتر پای» (Dr. Pye) کار می‌کرد. یک روز از دکتر پای برای نظر دادن در مورد یک پرونده‌ی قتل و خودکشی کمک خواسته شد. ماجرا از این‌ قرار بود که یک پرستار کودک، نوزادی را از بالای این خانه به پایین پرتاب کرده بود و بعد، خودش هم خودکشی کرده بود. خانم گرین به حیاط پشتی خانه رفت، ولی احساس غم عجیبی او را فرا گرفته بود. او سپس به محل مرگ پرستار و نوزاد رفت. در آن لحظه، جسدها را از آن‌جا برده بودند، اما سنگ‌ها شسته شده و هنوز خیس بودند. کمی بعد، او با دکتر پای در این مورد صحبت کرد. دکتر گفت: «این اتفاق اصلا برای من عجیب نیست.» اما حاضر نشد بیشتر از این در موردش صحبت کند.
یک هفته بعد از آن‌که اندرو گرین از خانه‌ی اسرارآمیز دیدن کرد، فیلم دوربینش را برای ظهور به یک شیمیدان داد. او برای شیمیدان با هیجان توضیح می‌داد که آن عکس را از یک ‌خانه‌ی تسخیرشده گرفته است. شیمیدان به بالا و سمت چپ عکس اشاره کرد و گفت: «اوه. بله. اون دختر توی عکس چه کسی است؟» به نظر می‌رسید که یک هیکل شبیه به یک دختربچه پشت پنجره ایستاده و یک پرده هم نیمی از پنجره را پوشانده است. البته نکته‌ی عجیب ماجرا این بود که در زمان گرفتن عکس، نه دختری پشت پنجره ایستاده بود و نه‌ پرده‌ای پشت پنجره وجود داشت.
اندرو که بسیار هیجان‌زده شده بود، داستان عکس را به پلیس ایلینگ اطلاع داد، اما تنها پاسخی که دریافت کرد این بود که در آن خانه، ۲۰ حادثه‌ی خودکشی اتفاق افتاده که تمام آن‌ها از طریق پریدن از بام بوده است. اولین خودکشی متعلق است به دختری ۱۲ ساله به نام «آن هینچ‌فیلد» (Anne Hinchfield). او در سال ۱۸۸۷/۱۲۶۶ خودکشی کرد. گرین از خود می‌پرسید که آیا امکان دارد دختر درون عکس، همان آن هنیچ‌فیلد باشد؟ او شروع به بررسی بیشتر عکس خود کرد، اما ظاهرا هیچ توضیحی برای این ادعا وجود نداشت. او یک سال بعد، با کمک یکی از اعضای «انجمن عکاسی سلطنتی» (Royal Photographic Society) تلاش کرد تا آن عکس را دوباره شبیه‌سازی کند، اما موفق به این کار نشد.
اندرو سپس دو سال به خدمت نظام رفت و تحقیق در این مورد را رها کرد. در سال ۱۹۴۹/۱۳۲۸، او مقاله‌ای را در روزنامه‌ی «London Evening News» منتشر کرد که به‌طور خلاصه، یافته‌هایش در مورد آن خانه را شامل می‌شد.
این توجه، با عکس‌العمل شدید صاحب جدید ساختمان روبه‌رو شد. او که این خانه را تبدیل به چند آپارتمان کرده بود، به‌شدت وجود اشباح در آن را رد کرد و تهدید کرد که از طریق قانونی، اعاده‌ی حیثیت خواهد کرد. گرین هم که انتظار چنین برخوردی را نداشت، از تحقیقات بیشتر در این زمینه دست برداشت.
یک میان‌پرده‌ی دراماتیک
گرین که به دنبال یک سرگرمی جایگزین می‌گشت، به یک گروه تئاتر تلویزیونی پیوست. تهیه‌کننده‌ی این گروه، «کِنِث یاندِل» (Kenneth Yandell) نام داشت. یاندل به دنبال یک نمایش برای اجرا می‌گشت. اندرو هم به او پیشنهاد داد که نمایش «پولترگایست» (Poltergeist) نوشته‌ی «گوردون هارکر» (Gordon Harker) را اجرا کنند. یاندل هم با هیجان از اعضای گروه خواست تا برای تمرین، به آپارتمان او بروند، چون مدعی بود که آن‌جا تسخیرشده است.
یاندل و همسرش، صدای پا، بوی عجیب گوگرد و وحشی شدن ماهانه‌ی سگ خود را نشانه‌ی تسخیرشدگی آن‌جا می‌دانستند. گرین و باقی اعضای گروه هم از ایده‌ی تسخیرشده بودن محل تمرین نمایش، هیجان‌زده بودند. یاندل آدرس خانه‌ی خود را به آن‌ها داد: ساختمان شماره‌ی ۱۶ در جاده‌ی مونت‌پلیه‌‌ در ایلینگ. گرین خود را کنترل کرد و در مورد گذشته‌ی خود با آن خانه چیزی به آن‌ها نگفت.
اعضای گروه، دوشنبه‌ی هفته‌ی بعد، در محل قرار، حاضر شدند. خانواده‌ی یاندل در یکی از واحدهای بسیار شیک و مبله‌ی این ساختمان زندگی می‌کردند. اتاقی که سال‌ها پیش، آزمایشگاه بود، اکنون تبدیل به سرویس بهداشتی واحد یاندل‌ها شده بود. آن شب، پنج نفر از هفت مهمانان آن واحد، مدعی شدند که صدای راه رفتن‌های تندی را در آپارتمان می‌شنیدند. گرین یکی از کسانی بود که این صدا را نشنید، ولی یک اتفاق دیگر برای او بسیار جالب بود. یکی از اعضای گروه به نام «خانم پیات» (Mrs Pyatt)، ناگهان وارد خلسه شد و شروع کرد به گفتن چند جمله: «من فقط می‌خواستم به باغ بروم، اما سقف بلندتر از آن بود که فکر می‌کردم… اسم من «آن» بود… من خودم را نکشتم… .» این ادعا برای همه به‌جز گرین، هیجان‌انگیز بود. بعد از چند دقیقه، خانم پیات به حالت عادی بازگشت، اما نمی‌توانست بگوید که چرا آن جملات عجیب را به زبان آورده است.
نمایش پولترگایست، هرگز به اجرای نهایی نرسید، زیرا نقش اول مرد آن در یک تصادف رانندگی کشته شد، مشکلات مالی از همه طرف به پروژه فشار وارد می‌کرد و درنهایت هم دو نفر از اعضای فعال گروه، به شهری دیگر نقل‌مکان کردند. با این‌ حال، گرین توانست با چند نفر دیگر از ساکنان ساختمان، صحبت کند. یکی از ساکنان مدعی بود که صدای لنگ زدن یک پیرمرد را در واحد خود می‌شنود. صدای پای او مثل این بود که با کمک یک چوبدست یا عصا در حال راه رفتن باشد.
یک زوج دیگر به نام «ماریانت» (Merianths) که در واحد برج زندگی می‌کردند مدعی بودند که یک انگشت نامرئی زنگ واحد آن‌ها را می‌زند. آن‌ها این مسئله را به صاحبخانه‌ی خود اطلاع داده بودند، اما پاسخی از طرف او دریافت نکرده بودند.
دو سال بعد، او یاندل را دوباره ملاقات کرد و متوجه شد که او مدتی را به دلیل مسمومیت گوگرد در بیمارستان بستری بوده است. ظاهرا یک هفته پس از جلسه‌ی گروه تئاتر، شبی تصمیم می‌گیرد که حمام کند و از همسرش می‌خواهد که به رختخواب برود، اما همسرش حدود ساعت دو نیمه‌شب بیدار می‌شود و او را در حمام در حالی پیدا می‌کند که نیمه‌هوشیار و در حال تلاش برای نفس کشیدن بوده است. در بیمارستان به آن‌ها گفتند که اگر او نیم ساعت بیشتر در آن وضعیت باقی می‌ماند، قطعا می‌مرد.

نتیجه‌گیری

با تمام این اوصاف، واقعا راز این ساختمان چه چیز می‌توانست باشد؟ عده‌ای‌از طرفداران پارانرمال با نگاهی کلی به تمام اطلاعاتی که در طول این چند سال جمع‌آوری‌ شده بود، چنین ادعایی کرده‌اند که احتمالا با یک تسخیر اشباح از نوع خفیف روبه‌رو بوده‌ایم. دلیل آن‌ها هم گزارش‌های مردم و شنیدن صداها یا استشمام بوهای غیرعادی است. البته این هم نمی‌تواند دور از واقعیت باشد که  داستان‌های بسیار عجیب و غیرعادی این ساختمان هم  به‌مرور زمان و در اثر دهان‌به‌دهان شدن، تبدیل به پدیده‌ای ترسناک و اسرارآمیز شده بودند. اما نمی‌توان ادعا کرد که این داستان‌ها مستند بوده‌اند و برای اثباتشان مدرکی وجود دارد. هیچ مدرک تاریخی‌ای در مورد افرادی که ادعا می‌شود در این ساختمان خودکشی کرده‌اند، وجود ندارد. در حقیقت، تنها کسی که می‌دانیم در آن ساختمان می‌خواست خودش را به پایین پرت کند، اندرو گرین بود. باز هم آنچه منجر به این تصمیم او در آن لحظه شد، برای ما مشخص نیست. خود اندرو هم حاضر بود هر توضیحی برای آن را بپذیرد به‌جز تسخیر شدن توسط یک شبح.

نوشتن دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.