عرفان کسرایی

 

یادداشت دوست عزیزم آقای حسین فروتن در شماره 110 مجله دانستنیها را بارها و بارها با دقت و وسواس بسیار خواندم. از روش نقادانه و در عین حال هدفمند و از ادبیات صریح، دوستانه و فروتنانهء حسین فروتن بسیار سپاسگزارم. یادداشت “علم چی نیست؟” ، جزئیات بسیاری داشت و پرداختن به همهء آنها در یک یادداشت کوتاه عملاً ممکن نیست و بحث راجع به هر کدام ، مجال دیگری می طلبد. ضمن اینکه پرداختن به ریزه کاری های فلسفی راجع به علم و روش علمی و مرور مناقشات دامنه دار فلسفی پیرامون ماهیت علم، ممکن است اساساً از حوصله مخاطب خارج باشد. همچنین ممکن است برای تبیین و روشن کردن مقصودم بخواهم مثلاً به نظریات کارناپ یا ویتگنشتاین ارجاع بدهم اما به دلیل محدودیت در حجم نوشتار، جبراً از آن صرف نظر کنم. چون باز کردن هر باب جدید، باب دیگری از دیالوگ را می گشاید و به تبع آن سخن بیهوده به درازا می کشد. خلاصه کردن چنین دیالوگ هایی از کیفیت آن می کاهد، هم آقای فروتن در مطلب “علم چی نیست؟”  و هم من در پاسخ به این نقد، هر دو محصور در این محدودیت حجم کلمات هستیم.

به  همین جهت به عادت مألوف، روی چند موضوع به نظر مهمتر تمرکز کرده و پاسخم را در چند بخش کوتاه فصل بندی می کنم.

به باور من ، ابطال پذیری پوپر تنها معیار و محک تفکیک علم از غیر علم  نیست. مثال های تاریخ علم در این خصوص را آقای فروتن قطعاً بهتر از من می داند. با نظریه گرانش نیوتن، مسیر گردش سیارات به دور خورشید پیش بینی می شد. تنها استثناء در این بین، اورانوس بود. مدار خلاف قاعدهء اورانوس، با نظریه نیوتن همخوانی نداشت و به نوعی ابطال نظریه نیوتن بود. در سال 1846 آدمز از انگلستان و لووریه از فرانسه حدس زدند پای یک سیارهء دیگر در میان است. به نظر آنها سیاره ای بود که بر اورانوس نیروی گرانشی وارد می کرد . محاسبات آن دو ، جرم و محل این سیاره را نیز مشخص کرد و ظرف مدت کوتاهی سیاره نپتون کشف شد. محل نپتون نیز تقریباً مطابق با پیش بینی آدامز و لووریه بود. این مثال دقیقاً نقطه ضعف معیار ابطال پذیری است. آدامز و لووریه به جای اینکه نتیجه بگیرند نظریه نیوتن نادرست است تلاش کردند با فرض وجود یک سیارهء جدید، رصدهای ناقض نظریه نیوتن را توجیه کنند. تا اینجا سخن حسین درست است. اما همهء داستان این نیست. مثلاً این موضوع که آقای فروتن نوشته  اند: کدام دانشمند برای توصیه‌های مرحوم پوپر تره یا جعفری خرد می‌کند؟ اصلا کدام فیزیک‌دان را سراغ دارید که به جای دستور آزمایشگاه، کتاب پوپر را کنار دستش داشته باشد؟

مایلم نظر شما را به مثال های تاریخی جلب کنم که از قضا دانشمندان برجسته ای برای پوپر تره خرد کرده اند. هرمان باندی Herman Bondi ریاضیدان و اخترشناس انگلیسی برنده جایزه نوبل می گوید: “در علم چیزی مهم تر از روش وجود ندارد و در حوزهء روش نیز چیزی بیش از آنچه پوپر مطرح ساخته” . شاید بهترین مثال جان اکلز برنده جایزه فیزیولوژی در سال 1963 باشد که توضیحات دقیق تاثیر آراء پوپر بر روش علمی پژوهشی وی در نسخه فارسی کتاب اسطورهء چارچوب ترجمه دکتر علی پایا به تفصیل آمده است. اکلز می گوید “حیات علمی من تا اندازه زیادی مدیون گفت و گو با پوپر در خصوص نحوهء پیشبرد تحقیقات است… من کوشیده ام در صورتبندی و در نحوهء تحقیق در حوزه مسائل بنیادین نوروفیزیولوژی از پوپر تبعیت کنم.”

در واقع قرار نیست فیزیکدان “به جای دستور آزمایشگاه”، کتاب پوپر کنار دستش بگذارد. صحبت الگوی تحقیق و روش علمی است که یک دانشمند در کار خود لحاظ می کند.

اینکه نوشته اید: کدام دانشمند دیوانه‌ای برای ابطال نظریه‌ای که سال‌های برای آن زحمت کشیده است، تلاش می‌کند؟

نمی توانم با تعبیر مذکور موافقتی داشته باشم. در واقع دانشمند برای ابطال نظریه ای که سالها برای آن زحمت کشیده تلاش نمی کند. شاید با مثال زیر مقصودم را واضح تر بتوانم بیان کنم. بازمی گردم به  مثال پروفسرو اکلز، که با الگوی ابطال پذیری پژوهش خود را پیش برد. اکلز زمانی که در یکی از دانشگاههای زلاندنو تدریس می کرد با پوپر آشنا شد. او از این فرضیه دفاع می کرد که سلولهای عصبی، اطلاعات خود را به وسیله علائم الکتریکی منتقل می سازند. در برابر این فرضیه، یک فرضیه رقیب وجود داشت که انتقال اطلاعات را در نتیجه عمل علائم شیمیایی به شمار می آورد. با آنکه نتایج پژوهشهای اکلز عمدتاً فرضیه رقیب را تایید می کرد، او همچنان در تلاش بود تا فرضیه مورد نظر خود را اثبات کند.  با این حال موفقیت های تجربی فرضیه رقیب ، نظریه انتقال علائم الکتریکی را تا حد زیادی تضعیف کرده بود. پوپر در گفتگو به اکلز به او یادآور شد که دفاع او از یک نظریه نادرست، به اعتبار اینکه نشان  داده حقیقت در جای دیگری نهفته است، نوعی پیروزی برای معرفت علمی به شمار می آید و بنابراین تلاش بیهوده ای نبوده است. به این ترتیب اکلز با تشویق پوپر مجدداً به تحقیق در خصوص نحوه انتقال علائم میان سلولهای عصبی مغز بازگشت و موفق به کشف این نکته شد که سیناپس های مغز(محل اتصال سلولهای مغز) می توانند هم به عنوان محرک و هم به  عنوان بازدارنده عمل کنند و بدون این عمل بازدارندگی، مغز می تواند در معرض شمار زیادی علائم متناقض قرار گیرد و کار آن مختل شود. همین اکتشاف جایزهء نوبل فیزیولوژی سال 1963 را برا اکلز به ارمغان آورد.

غیر از مدل ابطال پذیری برای تفکیک علم از غیر علم، الگوی معرفتی پوپر نیز میتواند راهگشای توسعه علم باشد و جامعه علمی از دیرباز با این الگو پیش رفته است. نظر پوپر خیلی عجیب نیست. پوپر می گوید معرفت با طرح مساله آغاز می شود و به طرح مساله ختم می شود. الگوی ساده پوپرمی گوید رشد و توسعه معرفت شامل مراحل زیر است:

P1→TT→CD→P2

مسئله 2 → بحث نقادانه → راه حل موقتی →مسئله 1

Problem1→Temporary Theory →Critical Discussion→ Problem2

من فکر می کنم حتی نقد حسین فروتن بر یادداشت پیشین ام نیز از چارچوب این الگوی معرفتی پوپر بیرون نبوده است. یادداشت “علم چی نیست؟” بحث نقادانه Critical Discussion ارزشمندی بود که به فهم بهتر مطالب کمک کرد و زوایای پنهانی از بحث را واکاوی کرد که ممکن بود در نگاه اول دیده نشود. بحث نقادانه ای که حسین نوشت، به بحث و تبادل نظر انجامید و به مسائل جدیدتری ختم می شود. از دل این نقدهاست که ما می توانیم قدم های معرفتی سودمندی به سوی حقیقت و فهم جهان بر داریم.  بر این باورم که باید برای این روش نقادانه و این الگوی معرفتی پوپر تره خرد کرد و برای آن اهمیت بسیاری قائل شد. تنها در سایه نقد و بحث و تبادل نظراست که می توانیم به حقیقتی سازگارتر و ارائه مدلی بهتر از جهان و فهم آن، دسترسی پیدا کنیم.

نوشتن دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.