عرفان کسرایی

عرفان کسرایی
پژوهشگر مطالعات علم دانشگاه کاسل آلمان

طبیعت از دیدگاه اجداد انسانی ما دو چهره کاملاْ متفاوت داشت. هم حاصلخیزی و باران؛ هم طوفان و طغیان رودخانه ها یا صاعقه و خشکسالی و فوران خاکستر آتشفشان ها. آنها جهان را به عنوان عرصه مناقشات ارواح و خدایان یا واجد یک روح انسانی تصور می کردند که گاهی مهربان و شفیق و گاهی خشمگین و عصبانی می شد. اجداد انسانی ما با این تخیل می توانستند رفتار متناقض طبیعت را از دیدگاه خود توجیه کنند. این تلاش برای تفسیر جهان را شاید بتوان جد پدری علم امروزی نامید. دستکم از این منظر که به هر حال؛ بشر طبیعت و تحولات جهان را مشاهده می کرد و سپس در جستجوی یافتن ربط میان رویدادها برمی آمد. اگر چه که همهء کار علم ؛ تفسیر نیست و یک نظریه علمی باید بتواند پیش بینی هم بکند. مثلاْ باید بتواند مانند فیزیک با دقت قابل ملاحظه ای بگوید اگر یک جسم را از یک ارتفاع بخصوص رها کنیم چقدر طول می کشد که آن جسم به زمین برسد یا اینکه با چه سرعتی به زمین برخورد خواهد کرد. اما الگوی نیاکان ما در تفسیر جهان ؛ از آنجا که روی  اسطوره ها و افسانه ها بنا شده بود قادر به پیش بینی دقیق احوالات بعدی جهان نبود.

آنها برای مهار قهر طبیعت در پی چاره بودند و با به کارگیری عقل و استدلال و منطق و با آزمون و خطا؛ روش ها و ابزارهایی طراحی می کردند که زندگی روی زمین را ایمن تر و یا کم خطر تر می کرد. مثلاْ ابداع چرخ؛ اهرم  و سایر ابزارها کارها را ساده تر می کرد. بشر با به کار گیری قوهء تعقل و با تجربه در یافت که می تواند با گذاشتن تنه درخت در عرض یک رودخانه و عبور از آن به سوی دیگر رودخانه دسترسی پیدا کند. این راه حل ها هم عموماْ در گذر زمان تصحیح می شدند و از دل آنها راه حل های بهتر و کارامد تر خلق می شد. مثلاْ ْ شاید نیاکان ما طی سالها آزمون و خطا شکل تنه درخت که بعنوان پل روی رودخانه سوار شده بود را بهبود دادند و نقایص آن را رفع کردند. شاید به تجربه در یافتند که بهتر است دو سر چوب را محکم کنند و یا حتی از چوب های دیگری استفاده کنند. در حقیقت همهء این راه حل ها و ابزارها پاسخی به این پرسش بودند که چگونه می توان بهتر و آسوده تر زندگی کرد. اما همه پرسش های بشر به همین جا ختم نمی شدند. یعنی پاسخ بسیاری از پرسش ها با آزمون و خطا و تجربه مشخص نمی شد. برای مثال پرسش هایی  مانند (هدف از زندگی چیست؟) ؛ (ما از کجا آمده ایم؟) ؛ (پس از مرگ چه خواهد شد؟) جواب های صریحی نداشت. امروزه ما به این دسته از پرسش ها پرسش های فلسفی می گوییم. یعنی پرسش هایی که پاسخ آنها هر چه باشد در آزمایشگاه یا به کمک آزمون های تجربی مشخص نمی شود.

در آزمایشگاه می توان آزمود که آیا مس رسانای جریان الکتریسیته هست یا خیر و اگر هست به چه میزان.  اما نمی توان با همین روش به سوالی درباره هدف از زندگی پاسخ داد.

 

اما همهء داستان این نیست. بسیاری از مسائل علمی ؛ تبعات و پیامدهای فلسفی به دنبال خود دارند. در مقابل؛ بخش هایی از مسائل فلسفی هم در کشاکش اکتشافات و یافته های علمی جدید بشر ؛ روشن تر می شوند. مثلاٌ پای نظریه تکامل داروین اگرچه که روی استخوان های علم و تجربه و شواهد علمی بنا شده ؛ به فلسفه هم باز می شود.  از دیگر سو پژوهش هایی که در مرکز تحقیقات فیزیک سرن انجام می شود اگرچه صرفاْ آزمون هایی تجربی هستند و در چارچوب روش علمی شناخته شده در فیزیک انجام می شوند؛ اما در حاشیه خود به بحث ها و مناقشات فلسفی دیرینه ای دامن میزند. در آنجا فیزیکدانان در پی کشف ذرات بنیادی تشکیل دهنده جهان هستند اما به صورت ضمنی به درک این مساله فلسفی که (آغاز جهان هستی چه بود؟) یاری می رسانند. همچنین ٬آيا ذهن همان مغز است؟٬ یک پرسش فلسفی است اما علم و پژوهش هایی که در زمینه نوروساینس انجام  می شود روز به روز ابعاد بیشتری از این پرسش اساساْ فلسفی را واکاوی و روشن می کند.

شاید بهتر باشد در عنوان این مطلب بازنگری کنیم. جواب آیا علم می تواند به پرسش های فلسفی پاسخ دهد؟ نه آری است و نه خیر. شاید روزی علم؛ ساز و کار دقیق فهم و اندیشه ورزی و ساختار ذهن انسان را مشخص کند و بفهمیم که ماهیت منطق؛ استدلال؛زبان یا افکار و اندیشه های فلسفی انسان چیست. اما در این صورت یک مشکل فلسفی همچنان سر جای خود باقی می ماند. مغز ما یک سیستم خودارجاع Self-reference است . به عبارتی ما با مغز درباره مغز می اندیشیم و به همین جهت این پرسش که ٬ماهیت فهمیدن چیست؟٬ همچنان بی پاسخ باقی خواهد ماند.

 

دیدگاه های وب سایت

نوشتن دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.